تبليغاتX
پرنسس


پرنسس

سوسن سفید که در دره می شکفد،محتاج توضیح به هیچ کس نیست.فقط برای زیبایی زنده است.

 

 

 

 

تو که تنها نمی مونی

 

 

من تنها رو دعا کن...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:28 توسط زهرا| |

 

 

باران می بارد

چه تلخ

زیر قطرات نرمش

من خیس گریه های توام

..

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:28 توسط زهرا| |

 

این روزها

 

که در صدای تپش نبودن هایت،گم می شوم

فریادهای خسته ام دوباره تو را زجه می زند

وچقدر برای آمدن لبخند،زود دیر می شود

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:17 توسط زهرا| |

 
 
تو به من خندیدی
 

                          و نمی دانستی

 

من به چه دلهره از باغچه همسایه

 

                                                 سیب را دزدیدم

 

باغبان از پی من تند دوید

 

                                    سیب را دست تو دید

 

غضب آلود به من کرد نگاه

 

                سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 

و تو رفتی و هنوز

 

                    سالهاست که در گوش من آرام

 

خش خش گام تو تکرار کنان

 

                     می دهد آزارم و من اندیشه کنان

 

غرق این پندارم 

 

             که چرا خانه کوچک ما

 

                                                سیب نداشت

........

 

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:12 توسط زهرا| |

 

اینجا کسی دلش برای آسمان تنگ است

 اینجا کسی خواب باران می بیند و در روشنایی روزهای ممتد و تکراری اش،سراب

 اینجا دستی به زمین کشیده می شود و در خشکی خاک،خود را مدفون می کند

 اینجا کسی دلش برای بهار و بابونه بی قراری می کند و در سرخی یاد لاله

 جامه می دراند

 اینجا کسی تنهاست

 تنها تر از سکوت

 و در خلوت جاودانه اش

 تو را جست و جو می کند

 تو که هزاران بار از باران لطیف تری

 از خاک مهربان تری

 واز بهار و بابونه نزدیک تر

  

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:19 توسط زهرا| |

 

 

اینجا باران می بارد

 

وقتی دلم برای تو تنگ می شود

 

وقتی زمزمه های نگاهت 

 

مرا به دور دست ها می سپارد

و من

 

غرق می شوم در نبودن های تکراری 

 

تو چه زیبا لمس می شوی

 

در خلوت من و پنجره های چوبی

 

که نسیم در آغوش او می رقصد

 

و از تو می گوید:

 

تو در راهی

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:59 توسط زهرا| |

 

 آروم وآشنا بود،خیلی وقت بود که صداش رو نشنیده بودم.

یه دوست که خیلی خوب میشه بهش تکیه کرد و رک و راست باهاش حرف زد.

تازه وقتی گوشی میون صحبتهامون قطع شد که اون هم نمی دونم واسه چی،به خودم اومدم

که دارم باکی حرف می زنم

کلی ذوق کردم ولی ناراحت بودم.شاید رفت تا چند وقت دیگه

ولی آروم شدم

آخه می دونی وقتی آدم صدای یه عشق قدیمی رو می شنوه انگاری تمام غصه هاش ته می کشه.

البته من رو بابت این دوست داشتن باید ببخشه

دوست دارم هنوز هم کنارم اون رو احساس کنم.بهش احتیاج دارم.واسه گرفتن یه تصمیم مهم.

خیلی مهم.

نمی خوام اشتباه کنم

آخه بعضی از اشتباهات خیلی گرون تموم میشه

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 10:18 توسط زهرا| |

 

 

می خواستم بدونی من بارون رو می خوام با تو

 

وتو

 

بارون رو خواستی بدون من

 

...

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 14:55 توسط زهرا| |

 

گاهی اوقات دلت می خواد داد بزنی اما...

....

زیر حرفهای ریز و درشت غریبه و آشنا دارم له میشم ولی سکوت می کنم.لبخند تلخی

می زنم و می گم:واگذارشون می کنم به خدا.

هر کس و ناکس به خودش اجازه میده هر جور پیشنهادی بهم بکنه انگاری من یه  ...

خسته ام

بریده ام

اما..

دوست ندارم به شرایط قبل برگردم

نمی خوام دیگه به حظور میثم فکر کنم

این آرامش و خلوت رو دوست دارم

آرامش و خلوتی که دیگران دارن خط خطی اش می کنند و می خوان هر جور شده از بین ببرندش

 

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 10:41 توسط زهرا| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 16:38 توسط زهرا| |

 

ای کاش می موند

 

ای کاش ناجی ما همیشه بود

 

وهمیشه تو گوشمون زمزمه می کرد:

 

مراقب داشته هاتون باشید

 

کامران عزیز

 

با تو خودم رو شناختم

 

با تو فهمیدم کی هستم و از زندگی چی میخوام

 

برادرانه از یه راه دور شنوای حرفهایی  شدی که یه عمر تو دلامون سنگینی

 

می کرد و تو شدی یه روزنه امید که چشمامون همیشه منتظرش بود

 

تو رو ندیدم،ولی می دونم مثل فرشته هایی

 

ای کاش بودی و باز هم می نوشتی

 

می نوشتی و ما،همه،لبخندهات رو یکی به یکی می شمردیم.

 

می دونم کنارمون هستی،می دونم بهمون سر می زنی و تنهامون نمی زاری،

 

پس آرومم

 

آروم  آروم

 

دلم که نه،دلامون برات تنگ میشه

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:24 توسط زهرا| |

 

 

باید صبور بود،مگه نه؟!

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 11:48 توسط زهرا| |

 

 

هیچی برای گفتن ندارم

 

فقط می تونم بگم خیلی به هم ریختم،داغونم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 10:5 توسط زهرا| |

 

 

هنوز هم منتظرم

 

منتظر یه معجزه

 

یه جایی همین نزدیکی ها

 

ونه خیلی دور

 

جایی که دل کسی برام تنگ بشه

 

جایی که صدای قلبی منو فریاد بزنه

 

یه ناشناس

 

یه غریبه

 

یه نفر هم زاد درد

 

یه نفر که خسته است

 

تنهاست

 

یه نفر

 

مثل خودم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:32 توسط زهرا| |

 

عیدتون مبارک

 

 

(تبریک تولد من هم یادتون نره)

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 17:33 توسط زهرا| |

 

از من گذر کن

از من و خاطرات دست نخورده ام

که هر شب مچاله می کردی و

در آتش سرد نگاهت می سوختی

 

از من گذر کن

وبگذار تو را از یاد ببرم

از یاد ببرم که احساسم را

طراوتم را

حظورم را

همه را

همه را

سوختی ....

 

از من گذر کن

تا دوباره با تنهایی هایم

تنها شوم

و بدانم در این خلوت

من ام وخدا

و دیگر هیچ

 

از من گذر کن

تا اوج گیرم

تا بدانم آسمان نیز سهمی از من است

ومن

مالک قطره های ذلال بارانم

که در تابش آفتاب،رنگ می گیرد

و نقش می زند خاطر خط کشیده ام را

 

از من گذر کن

تا چشم هایم را خیال خام نبرد

که بوسه های گرم در انتظار من است

از من گذر کن

تا باور کنم

هیچ آغوش گرمی

تن سردم را گرمی نمی بخشد

 

 

از من گذر کن

تا روی تکه کاغذ های خط خطی ذهنم

فقط تاریکی قلبی باشد

که هیچ گاه برایم تپیدن را تجربه نکرد

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 11:46 توسط زهرا| |

 

هنوز جوهر مهر طلاقمون خشک نشده،که با خبر شدم میثم می خواد با دختر عمه اش ازدواج کنه.

بهت تبریک میگم آقا داماد

اما ای کاش قبل این تصمیم کمی هم به آینده دختر عمه ات اهمیت می دادی....

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 9:6 توسط زهرا| |

 

قلمت را بردار

بنویس از همه خوبیها

زندگی ، عشق ، امید

و هر آن چیزکه بر روی زمین زیبا هست

گل مریم ، گل رز

بنویس از دل یک عاشق بی تاب وصال

از تمنا بنویس

از دل کوچک یک غنچه که وقت است دگر باز شود

از غروبی بنویس که چو یاقوت و شقایق سرخ است

بنویس از لبخند

از نگاهی بنویس که پر از عشق به هر سوی جهان  می نگرد

قلمت را بردار،

روی کاغذ بنویس

زندگی با همه تلخی ها شیرین است

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 10:58 توسط زهرا| |

 

 

تنها نیستم

 

 

چون همه وجودم سرشار از باتوبودن هاست

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 17:38 توسط زهرا| |

 

 

زندگی کوچکتر از آن است که گنجایش غم های بزرگ را داشته باشد.

 


نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 11:42 توسط زهرا| |


Design By : Night Skin